قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
831
تاريخ الفي ( فارسى )
خروش مادر و خواهران شنيد ، گفت : اى پدر مىبينم كه درهاى آسمان گشاده است و حوران جامهاى شراب بر دست نهاده مرا اشارت مىكنند كه بيا . اين كلمه بگفت و وديعهء روح مقدّس بازسپرد . امام حسين بگريست و گفت : اى فرزند جاى خويش در آن جهان بديدى و به نزديك جدّ خود رسيدى و شربتها نوشيدى و خلعتهاى بهشت پوشيدى و ما را در ميان اعادى بگذاشتى . و در روايت ديگر آمده كه در آن زمان كه على اكبر بر تمام لشكر حمله كرد و او را مخالفان در ميان گرفتند از نظر امام حسين ، عليه السّلام ، غايب شد . امام حسين از عقب وى درآمد تا تفحص احوال وى كند كه ناگاه آواز على اكبر برآمد كه « يا ابتا ادركنى » امام حسين مركب بدانجانب راند و گفت : يا على . باز از طرف ديگر نعرهء آوازى برآمد كه « يا ابتا ادركنى » امام حسين از عقب آواز برآمد و او را نديد . باز آواز داد كه : يا على . جواب نيامد . و سبب آن بود كه منقذ بن نعمان زخمى بر فرق او زده بود و بدان زخم على اكبر نزديك بود كه از اسب درافتد ، اما خود را به مردى نگاهداشت و يال اسب را گرفته عنان را به دو گذاشت . اسب او را به جانبى بيرون برد كه نه به جانب لشكرگاه حسين بود . چون قدرى راه برفت على اكبر از اسب در افتاد و اسب روى به جانب ميدان نهاد . امّا چون امام حسين نعرهء بسيار زد و جواب نشنيد بىطاقت شده صف لشكر را از [ 114 ب ] هم بدريد و در صحن ميدان نگاه كرد ، او را كشته نيز نيافت ، متحيّر بماند . اتفاقا مقارن اين حال مركب امام حسين ، عليه السّلام ، روى به جانب باديه نهاده روان شد ؛ چنانچه امام حسين عنان او بازكشيد اسب تمكين نكرد تا مقدارى راه از معركهء قتال دور شد . نظر امام حسين بر مركب على اكبر افتاد و على اكبر را بالاى وى نديد . خواست كه اسب را بگيرد . اسب روى به باديه نهاد . امام حسين پى اسب برداشته مىرفت تا به موضعى رسيد كه اسب ايستاده بود . نگاه كرد على اكبر را ديد كه چون مرغ بسمل مىطپد و بى خود در ميان خاك و خون مىغلطد . امام حسين ، عليه السّلام ، فى الحال پياده شد و پيش وى بنشست و دست بر پيشانى وى نهاد . على اكبر چشم باز كرد . جمال با كمال پدر را بديد ؛ گفت : يا ابتا مىبينى ؟ گفت : اى جان پدر چه چيز را ؟ گفت : اى پدر درنگر كه جدّم مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، دو قدح شربت در دست دارد و يكى به من مىدهد كه بنوش و من مىگويم هر دو قدح به من ده كه بغايت تشنهام . مىفرمايد اى على تو يك قدح را بنوش كه آن ديگرى را براى پدرت آماده كردهام كه او نيز با لب تشنه و دل خسته به نزد من خواهد آمد . اين بگفت و نقد جان به جانان تسليم نمود . پس امام حسين او را بر اسب عقاب بسته تا به در خيمه آورد . القصّه ؛ چون امام حسين ديد كه از هيچ طرف يارى و مددكارى روى نمىنمايد و از هيچ جانب آواز غمگسارى نمىآيد و مخدّرات حجرات عصمت و طهارت خروش برآوردند و